![]() |
![]() |
|
|
خسته از تکرار آدم بودنم ... !!! عاشقه پاکه تنها بودنم ... !!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 23:32 توسط دلناز |
|
|
هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دارد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 11:26 توسط دلناز |
|
|
خدایا کفر می گویم پریشانم پریشانم چه می خواهی تو از جانم نمی دانم نمی دانم مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی تو مسئولی خداوندا به این آغاز و پایانم...
برای نگفتن هر شب که مه بر آسمان گردد عیان دامن کشان گویم به او راز نهان که با من چه ها کردی به جانم جفا کردی دارم ز تو نا مهربان شوقی به دل شوری به جان می سوزم از سوز نهان ز جانم چه می خواهی نگاهی به من گاهی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 12:8 توسط دلناز |
|
|
آسمان را كبود ميكنم و خورشيد را به آتش ميكشم و سوختنش را به نظاره مي نشينم چه عاشقانه ميسوزد و دم نميزند روي تاريكي ها يك ماه ميكشم به چه بزرگي روي صفحه شب اكليل هاي نقره اي مي پاشم كه همه جا برق بزند كناره پنجره باز تنهايي يك پروانه ناز ميكشم و تا صبح با خيال برايش قصه ميبافم و ترانه ميسازم سكوت را زيباتر از هر موسيقي مينوازم تا سپيده بيدار ميمانم در خيال اينكه فردا رها شده باشم ديگر به كسي سيب دلم را نمي دهم ديگر اشكهايم را براي سنگها خرج نميكنم ديگر دلواپسيها و حزن صدايم را طنين انداز دلي نميكنم ديگر چشمان بهت زده ام را به جاده رويا به انتظار هيچ نمي دوزم ديگر شقايق هاي خفته را به عشق او پر پر نميكنم و ديگر و ديگر... ميخواهم اين واژه مقدس را به دست فراموشيها بسپارم كه دوستت دارم بيزارم از آدم هاي آدم نما دلناز
هرروزصبح با قامت شكسته به آينه سلام ميكنم و هرشب به قامت شكسته اش شب بخير، اما هنوز اين را نفهميدم كه من شكسته ام يا آيينه
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 10:43 توسط دلناز |
|
|
به تو سوگند تنهايم بگذاري ميميرم ميدانم جواني كردم و نافرماني مغرور بودم ! روح سركشم را به دست گناه نا بخشودني سپردم اشك هايم را به نسيم دادم ، پنهان كردم تا مبادا به ياد آورندم كه چه بودم ! كه چه شدم ! دلم تنگ است براي صدا كردنت با چه رويي اسم نازنينت را بر زبان بياورم سرم را از شرم پايين نگه داشتم ، منتظرم... روحم پريشان است ، قلبم شكست ! قلبم بارها ، بارها شكست ! دلم براي پاكيم سوخت ! دلم براي معصوميتم تنگ است ! ديدي چه شد ؟ به پاكي آيينه ها و معصوميت پروانه ها پشيمانم ... به پاكي فرشتگانت ببخشايم كه ديگر تحملم تاب شده است تو را به قرآنت مرا لحظه اي ديگر به حال خودم وا مگذار دوباره به پاكيم برسان و به آغوش مهربانت بخوانم مرا در اين پريشاني و نا آرامي رهايم مكن گريزانم كن از زشتيها از هر آنچه كه دوست نداري ميخواهم با حزن صدايم فقط تو را بخوانم و بس ! به قداست اين شبها تنهايم مگذار تو را به آبروي مولايم ببخشايم ، ببخشايم ! دلناز
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 10:58 توسط دلناز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شگفتا، وقتی که بود نمیدیدم ،
وقتی می خواند نمی شنیدم ، وقتی دیدم که نبود ، وقتی شنیدم که نخواند ، چه غم انگیز است وقتی که چشمه ای سرد و زلال , در برابرت می جوشد و میخواند و مینالد تشنه آتش باشی و نه آب ، و چشمه که خشکید , چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و به هوا رفت و آتش کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید , تو تشنه آب گردی و نه آتش , و بعد عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود , از غم نبودن تو , میگداخت. گزیده ای از کتاب کویر استاد شریعتی |
|
RSS
|