تبليغاتX
عشق پاك

 

 

 

 

خسته از تکرار آدم بودنم ... !!!

 

عاشقه پاکه تنها بودنم ... !!!

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 23:32  توسط دلناز | 

 

 

هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دارد
و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد , یک بعد از ظهر سرد زمستانی بود
مثل همیشه سرش پایین بود و فشار پیچک زرد رنگ تنهایی به اندام کشیده اش , اجازه نمی داد تا سرش را بلند کند
می فهمید , عمیقا می فهمید که این نگاه با تمام نگاه های قبلی , با همه نگاه های آدم های دیگرفرق می کند
ترسید , از این ترسید که تلاقی نگاهش , این نگاه تازه و داغ را فراری بدهد
همانطور مثل هر روز , طبق یک عادت مداوم تکراری , با چشم هایی رو به پایین , مسیر هر روزه ش را, در امتداد مقصد هر روزه , ادامه داد .
در ذهنش زندگی شبیه آدامس بی مزه ای شده بود که طبق اجبار , فقط باید می جویدش
تکرار , تکرار و تکرار
سنگینی نگاه تا وقتی که در خونه را بست , تعقیبش کرد
پشتش رابه در چسباند و در سکوت آشنای حیاط خانه , به صدای بلند تپیدن قلبش گوش داد
برایش عجیب بود , عجیب و دلچسب
***
از عشق می نوشت و به عشق فکر می کرد
ولی هیچوقت نه عاشق شده بود و نه معشوق
در ذهن خیالپردازش , عشق شبیه به مرد جوانی بود
مرد جوانی با گیسوان مشکی مجعد و پریشان و صورتی دلپذیر و رنگ پریده
پنجره رو به کوچه اتاقش را باز کرد
انتهای کوچه , همان درخت کاج قدیمی , همان دیوار کاه گلی , همان تیر چوبی چراغ برق بود ودوباره نگاه کرد
تمام آن چیزها بود و یک غریبه
***
مرد غریبه در انتهای کوچه قدم می زد و گهگاه نگاهی به پنجره باز اتاق او می انداخت
صدای قلبش را بلند تر از قبل شنید ,
احساس کرد صدای قلبش با صدای قدم زدنهای مرد گره خورده
پنجره رابست و آرام در حالیکه پشتش به دیوار کشیده می شد روی زمین نشست
زانوانش را در بغل گرفت و به حرارتی که زیر پوستش می دوید , دلسپرد
***
تنهایی بد نیست
تنهایی خوب هم نیست
کتابهای در هم و ریخته و شعر های گفته و ناگفته
خوبیها و بدیها
سرگردانی را دوست نداشت
بیرون برف می بارید و توی اتاق باران
با خودش فکر می کرد : تموم اینا یک اتفاق ساده بود , اتفاق ساده ای که تموم شد .
سعی کرد بخوابد
قطره های اشکش را پاک کرد و تا صبح صدای دلنشین قدم زدنهای مرد غریبه را در ذهنش تکرار کرد .
***
روز بعد , تازه بود
با احساسی تازه و نو , متفاوت از روزهای قبل
صورتش را در آینه مرور کرد و روژ کم رنگ سرخ , به لبهایش مالید
بیرون همه جا سفید بود
انتهای کوچه کمی مکث کرد
با خودش گفت , همینجا بود , همینجا راه می رفت
سرش را پایین انداخت و مسیر هر روزه را در پیش گرفت
زیر لب تکرار می کرد : عشق دروغه , مسخره اس , بی رحمه , داستانه , افسانه اس
***
ایستگاه اتوبوس و شلوغی هر روزه و انتظار .. و گرمای آشنای یک نگاه
قفسه سینه اش تنگ شد
طاقت نیاورد و سرش را بلند کرد
دوقدم آنطرف تر , فقط با دو قدم فاصله , مرد غریبه ایستاده بود
تلاقی دو نگاه کوتاه بود و … کوتاه بود و بلند
بلند .. مثل شب یلدا
نگاهش را دزدید
***
نیاز به دوست داشتن ,
نیاز به دوست داشته شدن ,
نیاز به پس زدن پرده های تاریکخانه دل
نیاز به تنها گذاشتن تنهایی ها
و نیاز و نیاز و نیاز
چیزی در درونش خالی شده بود و چیزی جایگزین تمام نداشته هایش
تلاقی یک نگاه و تلاقی تمام احساسات خفته درونی
تمام تفسیرهای عارفانه اش از زندگی و عشق در تلاقی آن نگاه شکل دیگری به خود گرفته بود
می ترسید
می ترسید از اینکه توی اتوبوس کسی صدای تپیدن های قلب فشرده اش را بشنود .
***
مرد غریبه همه جا بود
با نگاه نافذ مشکی و شالگردن قهوه ای اش
و نگاه سنگین تر , و حرارت بیشتر
بعد از ظهر های داغ تابستان را به یادش می آورد در سرمای سخت زمستان
زمستان … تنهایی
سرمای سخت زمستان تنهایی
و بعد از ظهر ها تا غروب
انتهای کوچه بود و صدای قدم زدن های مرد غریبه
و شب .. نگاه عطشناک او بود و رد گام های غریبه بر صفحه سفید برف
***
روزهای تازه و جسارت های تازه تر
و سایه کم رنگ آبی پشت پلک های خمار
و گونه هایی که روز به روز سرخ تر می شد
و چشم هایی که دیگر زمین را , و تکرار را جستجو نمی کرد
چشم هایی که نیازش
نوازش های گرم همان نگاه غریبه .. نه همان نگاه آشنا شده بود
زیر لب تکرار می کرد : - آی عشق .. آی عشق .. آی عشق
***
شکستن فاصله شبیه شکستن شیشه خانه همسایه ای می ماند که نمی دانی تو را می زند یا توپت را با مهربانی پس می دهد
چیزی بیشتر از نگاه می خواست
عشق , همان جوان رنگ پریده با موهای مشکی مجعد توی خواب هایش
جای خودش را به مرد غریبه داده بود
و حالا عشق , مرد غریبه شده بود
با شال گردن قهوهای بلند و موهای جوگندمی آشفته
و سیگاری در دست
دلش پر می زد برای شنیدن صدای عشق
صدای عشقش
مرد غریبه هر روز بود
و هر شب نبود
***
برف می بارید
شدید تر از هر روز
و او , هوای دلش بارانی بود
شدید تر از هر روز
قدم هایش تند بود و نگاهش آهسته
با خودش فکر می کرد , اینهمه آدم برای چه
آدم های مزاحمی که نمی گذاشتند چشمانش , غریبه را پیدا کند
غریبه ای که در دلش , آشنا ترینش بود
سایه چتری از راه رسید و بعد
- مزاحمتون که نیستم ؟
صدای شکستن شیشه آمد
غریبه در کنارش بود
صدایی گرم و حضوری گرم تر
باور نمی کرد
هر دو زیر یک چتر
هر دو در کنار هم
- نه , اصلا , خیلی هم لطف کردین
قدم به قدم , در سکوت , سکوت !!!….. نه فریاد
آی عشق .. ای عشق … آی عشق , تو چه ساده آدم ها را به هم می رسانی .. و چه سخت
کاش خیابان انتهایی نداشت
بوی عطر غریبه , بوی آشنایی بود , بوی خواب و بیداری
- سردتون که نیست
- نه .. اصلا
دو بار گفته بود ” نه اصلا
از خودش حجالت می کشید که زبانش را یارایی برای حرف زدن نبود
سردش نبود , داغش بود
حرارت عشق , تن آدم را می سوزاند
غریبه تا ابتدای کوچه آمد
ابتدای کوچه ای که برای او , انتهایش بود
- ممنونم
نگاه در نگاه , کوتاه و کوبنده
- من باید ممنون باشم که اجازه دادید همراهتون باشم
آرامش , احساس آرامش می کرد و اضطراب
آرامش از با هم بودن و اضطراب از از دست دادن
- خدانگهدار
قدم به قدم دور شد
به سوی خانه , غریبه ایستاده بود و دل او هم , ایستاده تر
در را گشود و در لحظه ای کوتاه نگاهش کرد
غریبه چترش را بسته بود
***
بلوغ تازه , پژمردن جوانه های پیچک تنهایی
تب , شب های بلند و خیال پردازیهای بلند تر
اون منو دوست داره .. خدای من .. چقدر متین و موقر بود … ”
از این شانه به آن شانه .. تا صبح .. تا دیدار دوباره
***
خیابان های شلوغ , دست ها ی در جیب و سرهای در گریبان
هر کسی دلمشغولی های خودش را دارد
و انتظار , چشم های بی تاب و دل بی تاب تر
پس اون کجاست
پرده به پرده آدم های بیگانه و تاریک و دریغ از نور , دریغ از آشنای غریبه
نکنه مریض شده .. نکنه … ”
اضطراب و دلهره , سرگیجه و خفقان
عادت نیست , عشق آدم را اینگونه می کند
هیچکس شبیه او هم نبود , حتی از پشت سر
کاش دیروز باهاش حرف می زدم , لعنت به من , نکنه از من رنجیده … ”
اشک و باران , گریه و سکوت
واژه عمق احساس را بیان نمی کند
واژه .. هیچ کاری از دستش بر نمی آید .
***
انتهای کوچه ساکت
پنجره باز
هق هق های نیمه شب
و روزهای برفی
روزهای برفی بدون چتر
امروز حتما میاد
و امروز های بدون آمدن
***
بدست آوردن سخت است , از دست دادن کشنده , انتظار عذاب آور
غریبه , نه آمده بود , نه رفته بود
روزها گذشت , و هفته ها و .. ماه ها
بغض بسته , پنجه های قطور تنهایی بر گردن ظریفش گره خورده بود
نه خواب , نه بیداری
دیوانگی , جنون … شاید برای هیچ
اون منو دوست داشت … شایدم … ”
علامت سئوال , علامت عشق , علامت ترید
پنجره همیشه باز .. و انتهای کوچه همیشه ساکت … همیشه خلوت
آدم تا چیزی را ندارد , ندارد
غم نمی خورد
تا عشق را تجربه نکند , عاشقی را مسخره می پندارد
و وای از آن روزیکه عاشق شود
***
پیچک زرد و چسبناک تنهایی در زیر پوستش جولان می داد
و غریبه , انگار برای همیشه , نیامده , رفته بود
مثل سرخی گونه هایش , برق چشمان درشتش و طراوتش و شادابی اش
نگاهش از پنجره به شکوفه های درخت گیلاس همسایه ماسید
اگر او بود
اما .. او … شش ماه بود که نبود
گاهی وقت ها , امید هم , نا امید می شود
زیر لب زمزمه کرد : ” عشق دروغه , مسخره اس , بی رحمه , داستانه , افسانه اس
از به هیچ به پوچ رسیدن
تجربه کردن درد دارد
درد عاشقی
و تمام اینها را هیچ کس نفهمید
دلی برای همیشه شکست و صدایش در شلوغی و همهمه آدم ها , نهآدمک ها .. گم شد .
***
صدای در , و پستچی
- این بسته مال شماست
صدای تپیدن دلش را شنید , مثل آن روزها , محکم و متفاوت
درون بسته یک کتاب بود
داستان های کوتاهی از عشق
پشت جلد , عکس همان غریبه بود , با همان نگاه ,
قلبش بی محابا می زد , و نفس هایش تند و از هم گسیخته
روی صفحه اول با خودکار آبی نوشته شده بود
دوست عزیز , داستان سیزهم این کتاب را با الهام از ارتباط کوتاهمان نوشته ام , امیدوارم برداشت های شخصی ام از احساساتت که مطئنم اینگونه نبوده است ببخشی , به هر حال این نوشته یک داستان بیشتر نیست , شاد باشی و عاشق
احساس سرگیجه و تهوع
ارتباط کوتاهمان !!! ”
انگشتانش ناخودآگاه و مضطرب کتاب را جستجو می کرد ,
داستان سیزدهم :
(( درد عاشقی ))
هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دارد

و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد
…………………………………..
…………………………
……………….
…….
….
***
آهسته لغزید
سایش پشت بر دیوار
سقوط
و دیگر هیچ …..

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 11:26  توسط دلناز | 

 

 

خدایا کفر می گویم پریشانم پریشانم

چه می خواهی تو از جانم نمی دانم نمی دانم

مرا بی آنکه خود خواهم

اسیر زندگی کردی

تو مسئولی خداوندا

به این آغاز و پایانم...

 

 

 

برای نگفتن
آنقدر
حرف دارم
که زبان حوصله ام
سر رفته است
و برای نوشتن نیز
آنقدر
که قلم
میان انگشتانم
به خواب میرود

 

 

هر شب که مه بر آسمان

 گردد عیان دامن کشان

گویم به او راز نهان  که با من چه ها کردی  به جانم جفا کردی

دارم ز تو نا مهربان شوقی به دل شوری به جان

می سوزم از سوز نهان  ز جانم چه می خواهی   نگاهی به من گاهی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 12:8  توسط دلناز | 

 

 

 

آسمان را كبود ميكنم و خورشيد را به آتش ميكشم

و سوختنش را به نظاره مي نشينم

چه عاشقانه ميسوزد و دم نميزند

روي تاريكي ها يك ماه ميكشم به چه بزرگي

روي صفحه شب اكليل هاي نقره اي مي پاشم

كه همه جا برق بزند

كناره پنجره باز تنهايي يك پروانه ناز ميكشم

و تا صبح با خيال برايش قصه ميبافم و ترانه ميسازم

سكوت را زيباتر از هر موسيقي مينوازم

تا سپيده بيدار ميمانم در خيال اينكه فردا رها شده باشم

ديگر به كسي سيب دلم را نمي دهم

ديگر اشكهايم را براي سنگها خرج نميكنم

ديگر دلواپسيها و حزن صدايم را طنين انداز دلي نميكنم

ديگر چشمان بهت زده ام را به جاده رويا به انتظار هيچ نمي دوزم

ديگر شقايق هاي خفته را به عشق او پر پر نميكنم

و ديگر و ديگر...

ميخواهم اين واژه مقدس را به دست فراموشيها بسپارم كه دوستت دارم

بيزارم از آدم هاي آدم نما

 

دلناز

 

 

هرروزصبح با قامت شكسته به آينه سلام ميكنم و

هرشب به قامت شكسته اش شب بخير،

اما هنوز اين را نفهميدم كه من شكسته ام يا آيينه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 10:43  توسط دلناز | 

 

 

به تو سوگند تنهايم بگذاري ميميرم

ميدانم جواني كردم و نافرماني

مغرور بودم !

روح سركشم را به دست گناه نا بخشودني سپردم

اشك هايم را به نسيم دادم ، پنهان كردم

 تا مبادا به ياد آورندم كه چه بودم ! كه چه شدم !

دلم تنگ است براي صدا كردنت

با چه رويي اسم نازنينت را بر زبان بياورم

سرم را از شرم پايين نگه داشتم ، منتظرم...

 

روحم پريشان است ، قلبم شكست !

قلبم بارها ، بارها شكست !

دلم براي پاكيم سوخت !

دلم براي معصوميتم تنگ است !

ديدي چه شد ؟

به پاكي آيينه ها و معصوميت پروانه ها پشيمانم ...

 

به پاكي فرشتگانت ببخشايم كه ديگر تحملم تاب شده است

تو را به قرآنت مرا لحظه اي ديگر به حال خودم وا مگذار

دوباره به پاكيم برسان و به آغوش مهربانت بخوانم

مرا در اين پريشاني و نا آرامي رهايم مكن

گريزانم كن از زشتيها از هر آنچه كه دوست نداري

ميخواهم با حزن صدايم فقط تو را بخوانم و بس !

به قداست اين شبها تنهايم مگذار

تو را به آبروي مولايم ببخشايم ، ببخشايم !

دلناز

 

    

 

** عاشقتم خدا جونم **

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 10:58  توسط دلناز | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
شگفتا‌، وقتی که بود نمیدیدم ،
وقتی می خواند نمی شنیدم ،
وقتی دیدم که نبود ،
وقتی شنیدم که نخواند ،
چه غم انگیز است وقتی که
چشمه ای سرد و زلال ,
در برابرت می جوشد و میخواند
و مینالد تشنه آتش باشی و نه آب ،
و چشمه که خشکید , چشمه که از آن
آتش که تو تشنه آن بودی
بخار شد و به هوا رفت
و آتش کویر را تافت و در خود
گداخت و از زمین آتش رویید
و از آسمان آتش بارید ,
تو تشنه آب گردی و نه آتش , و بعد
عمری گداختن از غم نبودن کسی
که تا بود , از غم نبودن تو , میگداخت.
گزیده ای از کتاب کویر استاد شریعتی

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
پیوندها
**تنها موندم**عشق من عسل جونم
**علي آرين**
**kiss **
**تصاوير**
**قاصدك**
**آسموني**
**رابين هود**
**eye shot**
**آريا سافت**
**حتماً ببینید**
**كلبه مجنون**
**روياهاي من**
** فروم آپادانا **
**سلطان قلبها**
**صداي سايه ها**
**دوري و دوستي **
**جديدترين Pm ها **
**درد و دل های من**
** *شيرين . فرهاد* **
** مغناطيس كامپيوتر **
** سرزمين تنهايي ها **
**best music center**
**خورشيد پشت پنجره **
**تنهايي (داداش مازيار )**
**عشق من دوستت دارم**
**فرياد بي صدا (غزل جون)**
**اينجا هيچكس تنها نيست**
***sepehrfox*(آقا سپهر)**
**خاطرات عشق (مريم گلي)**
**عشق یعنی خاطرات بی غبار...**
**سقوط برگ برگ زندگیم ( مهدي )**
**خاطرات دو عاشق (سعيد و مرواريد)**
**نتوان به گريه شست خط سرنوشت را**
**زير بارون گريه كردم تا اشكامو تو نبيني**
**غم مخور ايام هجران رو به پايان مي رسد**
**نسل عشق ( آقا مهران )**
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ